loader image

روایتِ ناتمامِ قصه گوی هنرمند

گفتگو با نیوشا توکلیان به بهانه نمایشگاه «و آن ها به من خندیدند»

روایتِ ناتمامِ قصه گوی هنرمند

نیوشا توکلیان را می بایست فارغ از تمام عناوینی که به او منتسب می‌شود فهمید؛ کم کار نیست٬ گزیده‌کار و سخت‌گیر است. جنسِ دغدغه‌ها یا وسواس‌هایش ارزشمند و یادآور نسلی است که با خلقِ آثارشان می‌خواستند تغییرات بنیادین در جهان را ممکن کنند یا امیدوار بودند که می‌شود چنین کرد. ترجیح می‌دهم او را مشق کننده هنر خطاب کنم مشق کننده مستمر و بی‌ادعا که بدون شک جایگاهِ هنرمند مولف با همان کیفیاتی که در ذهنش است را از آنِ خود خواهد کرد.

 

 

 

o     سرراست و بی مقدمه چرا نیوشا توکلیان درگذشته اصرار داشته است که هنرمند خطاب نشود و قصه‌گو باشد؟

·      خب همانطور که شما گفتید مربوط به گذشته است، من هنرمند نیستم چون فکر می‌کنم جایگاه هنرمند بسیار والاست و من به خودم اجازه نمی‌دادم این عنوان را انتخاب کنم، اطرافیان می‌گفتند هنرمند که نظر لطفشان بوده است، قطعا لطف داشتن به کسی است که هنرمند خطابش کنی اما من خودم را در چنین جایگاهی نمی دیدم …

o     فکر می‌کنید هنرمند چه کسی است؟ چه مولفه‌هایی برای هنرمند بودن لازم است؟

·      هنرمند آگاه است، آگاهی تعیین کننده است و از کنجکاوی و درد کشدن هم نشات می‌گیرد، عبور کردن از مسایل پیش پا افتاده و توجه کردن به مساله‌های اصلی. هنرمند بودن بسیار مهم است چون فکر می‌کنم هنر می‌تواند دنیا را نجات دهد. شک نکنید که قصهگویی به واسطه امکانٍ نزدیک کردن آدم‌ها به یکدیگر دنیا را نجات دهد. وضعیتٍ جهان را ببینید خودخواهی آدم‌ها هرروز بیشتر، دیوارها هرروز بلندتر، مرزها سخت‌گیرانه‌تر … در چنین شرایطی فقط قصه‌گویی و هنر می‌تواند نجات بخش و برطرف کننده فاصله‌ها باشد، چون زمانی که من قصه خودم و جهان خودم را برای شما  روایت می‌کنم احساس می‌کنید ذره‌ای به من نزدیک‌تر شدید و دیوار کوتاه و کوتاه تر می‌شود.

o     در امتدادِ قصه‌گویی می‌توان امیدوار بود که روزی روزگاری هنرمند باشیم؟

·      اصلا شک نکنید، قصه گفتن به خودی خود هنر است، به نظر شما شاهنامه هنر نیست؟! همین قصه‌های شاهنامه در این جغرافیا تکرار می‌شود و هر بار و هرسال آدم‌ها با این قصه‌ها همزاد پنداری می‌کنند دوباره تکرار می‌کنم و می‌پرسم آیا این هنر نیست؟ اگر نیست پس چه چیزی هنر است؟

o     با این اوصاف من در لحظه اکنون مجددا می‌پرسم که نیوشا توکلیان هنرمند است؟

·      (لبخند می زند) می‌گویم هنرمند قصه‌گو

o     پس از حالا خواهید گفت هنرمند قصه‌گو

·      بله، حالا می‌شود گفت، البته اگر حالا خودم را هنرمند خطاب کنم به این معناست که برای خودم ارزش قائل شدم (مکث می‌کند)، من کمی خودم را بخشی از گروه ملامتیان حساب می‌کنم.

o     گمان می‌کنم در پروژه‌های اخیرتان فضای کارها تغییر اساسی کرده است؛ به همین دلیل تاکید داشتم که قرا است نیوشا توکلیان هنرمند را ببینیم؟ چطور این چرخش و تغییر اتفاق افتاده است؟

·      مسایل بسیاری دست به دست هم داده است؛ اول اینکه فکر می‌کنم انباشت تجربه باشد، دوم شاید بالا رفتن سن؛ به هر حال الان ۴۲ سالم است و از شانزده سالگی هم کار می‌کنم. درد کشیدن؛ مرگ پدر، پوست انداختن… شاید وقتی درد بی امان مرگ پدرم که به جانم افتاد! برای مدتی عکاسی نکردم أصلا نمی‌خواستم عکاسی کنم، به این فکر کردم که چرا من مجذوب سوژه‌های غمگین می‌شوم یا حتی دوربینم به این سمت حرکت میکند، الان به این نتیجه رسیدم که سمت سیاهی حرکت نکنم، وقتی دنیا در مسیر تباهی و ماتم حرکت می‌کند رسالت من به عنوان قصه‌گو می‌تواند این باشد که امیدواری تولید کنم نه اینکه غم و غصه هایشان را اضافه کنم در برابرشان ،آینه‌ای باشم که نور قرار می‌دهد نه یاس و ناامیدی.

o     یعنی از آن عکاس خبری و…

·      نه؛ نه من خیلی سال است که دیگر عکاس خبری نیستم، اما عکاس خبری به نظرم یک  چیزی است که در وجود آدم رخنه می‌کند و دیگر  از بدن آدم خارج نمی‌شود، من هیچ وقت نمی‌توانم تبدیل به کسی شوم که صرفا نشسته و ناظر است. می‌بایست این موضوع را هم پذیرفت که  همیشه پنجاه درصد من هستم، پنجاه درصد دنیای بیرون

o     اگر همین حالا فرصت داشتید که به غزه بروید؛ می رفتید؟

·      بله، چون  به نظر من غزه یکی از مهم‌ترین رخداد‌هایی است که در جهان وجود دارد و آبستن حوادث …. ما در حال تماشا هستیم که چطور آدم با وحشی‌گری کشته می‌شوند و هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست و انسانیت ما هم هست که زیر سوالم می رود! اینستاگرام و باز می‌کنی و جسد بچه‌ای رو در غزه می‌بینی و اون طرف هم دوستت کنار ساحل و دریا عکس گذاشته یعنی این دوگانگی … نمی‌دونم اما آدم از درون منفجر می‌شود و هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست.

o     می‌فهمم که فلسطین مساله شماست اما این سطح از واکنش را به مسایل کشور خودتان هم داشتید یا در حال حاضر مساله است؟

·      بله بله صد در صد، بله حواسم به اینجا هم بوده و خواهد بود. زمانی که دغده‌ی کسی انسانیت باشد توفیری نمی‌کند کجا باشد. انسانیت برای من همیشه مساله اساسی است. همه انسان ها با هم برابر هستند و کسی حق توهین و کشتن ندارد. شاید هم من به واسطه کارم و اینکه در گوشه گوشه جهان عکاسی کردم ساده لوحانه دنیا را نگاه می‌کنم اما امیدوارم اینطور دیدن را از دست ندهم. نمی‌دانم شاید عنوان نمایشگاه و آنها به من خندیدند هم از اینجا می‌آید.

o     پیش از اینکه به مقوله نمایشگاه اخیر برسیم، چرا بین همه اتفاقات به فضای کاری آژانس عکس مگنوم اشاره نکردید، تصور می‌کنم سیاست‌گذاری‌هایش تغییراتی کرده … در روند کاری شما هم تاثیر گذاشته است؟

·      شک نکنید! بله می‌شود گفت تغییر کرده‌است به معنای دیگر همان طور که همه جا گفته‌ام در حال حاضر ما عکاس متفکر می‌خواهیم، عکاسی که متفکر نیست عکس‌هایش فاقد ارزش هم خواهد بود یا اخیرا به تازگی متوجه شدم چرا داشتن کتاب برای عکاسان مگنوم تا این اندازه مهم است. نمایشگاه‌ها ماندنی نیستند اما کتاب خواهد ماند، تو خواهی مرد اما کتاب می‌ماند برای آینده … و الان برای من مهم‌ترین موضوع داشتن کتاب است، البته که از این خبرها هم نیست که چون عضو مگنوم هستم به سادگی بشود کتاب چاپ کرد، نه! فضای رقابتی سنگین و سختی کار کردن و … و خب اگر بخواهم جمع بندی کنم بله تاثیرات خودش را داشته و خواهد داشت که گریز ناپذیر است.

o     نمایشگاه اخیر از کجا سر و شکل پیدا کرد؟

·      (سکوت و تامل) از خشم…

o     به مرگ پدر ارتباطی …

·      بله، پنج سال پیش از خود تخریبی بیش از اندازه در وجود من شروع شد، اما خب ببینید  تمام دنیای من عکاسی است، همه چیز تصویر است، خشمم، عشق، محبت، تنفر، همه چیز با این دوربین جلوی دستم تعریف می‌شود، نه می‌تونم خوب حرف بزنم، نه خوب بنویسم، صرفا می‌توانم احساسات خودم را در هر احوالی با دوربین بیان کنم؛ بعد از مرگ پدرم دو سال ممنوع کار بودم، همه چیز آشفته بود و طبیعتا من که همیشه برای عکاسی سفر می‌کردم دیگر این امکان را نداشتم، پس دلیلی شد برای اینکه به عقب برگردم و جستجو کنم که چرا عکاسی می‌کنم و به چه دلیل این کار را شروع کردم؟ چرا زمانی که نوجوان بودم می‌توانستم کیف کنم، لباس بخرم یا … مثل همه هم سن و سال‌هایم زندگی کنم نکردم و این کار را شروع کردم؟! من تبدیل به چشم‌های نسلی شدم که نسل سرخورده‌ای هم بود. می‌خواستم کشف کنم و خشم عجیبی که داشتم برای چی این کار روشروع کردم، چرا زمانی که من تینیجر باید باشم واسه خودم کیف کنم مثل جوونای دیگه، چرا من این کار انتخاب کردم؟! شانزده سالگی برو تظاهرات، روزنامه بستن، کتک، تحقیر … این شد که به نگاتیوهایم و ناخودآگاهم بدون هیچ پیش زمینه‌ای رجوع کردم و نگاتیوهای خراب را انتخاب کردم؛ تمام عکس‌های نور خورده، عکسی که لابراتوار منگنه‌زده یا نصف صورت نیست … تمام نگاتیو‌ها را اینطور انتخاب کردم.

o     فقط خشم؟

·      فقط خشم، ببینید خب من نسبت به پنج سال پیش تغییر کردم، این پروژه هم با من تغییر کرد. عکس دختر گل رز چند سال پاره داخل کشو رها شده بود تا اینکه من با خودم مهربان‌تر شدم و عکس را به هم چسباندم و بعد فرآیند داخل اسید کردن که منتهی به تغییر رنگ شد و من می‌خواستم این دختر را بکشم، دختری که امیدوارانه در حال بو کردن گل رز بود و خب نمرد! به زندگی امید داشت، شکل و رنگ عوض کرد و در نهایت شد چهارده فریم ….

o     این عنوان نمایشگاه شیطنت هم داشت نه؟

·      (می خندد) آره خیلی هم

o     حالا چه کسانی خندیده بودند؟ یا قرار بوده بخندند؟

·      کسی که  نخندید، اما مساله این است که  که آدم‌های ناآگاه به کسی که دنیا را شاعرانه نگاه می‌کند می‌خندند و من از دنیای غیر شاعرانه متنفرم، ترجیح می‌دهم ساده لوحانه نگاه کنم و آنها هم بخندند.

o     خب این نمایشگاه آرشیویه و ماحصل بیست و …

·      بیست و پنج سال…

·      (در حین توضیح دادن آرشیو مربوط به نمایشگاه اخیر و اسناد دیگر را را نشان می دهد با دقت و وسواس …)

·      بله شک نکنید که آرشیوی بوده و خب تمام دست نوشته‌ها، نامه‌ها، فیش‌های حقوقی و … دور نریختم، از شانزده سالگی همه چیز را جمع می‌کردم و با بدبختی نگاتیو‌ها را از دفتر روزنامه‌ی بسته شده بر می‌داشتم.

o     تا چه میزان آرشیو  برای شما مساله است و فکر می‌کنید چرا باید در لحظه اکنون مساله‌ی ما هم باشد؟

·      یکی از مهم‌ترین دلیل‌هایی که رفتم مگنوم آرشیو بود، ما تا ابد زنده نیستیم برای فهمیدن تاریخ و اینکه چه به سرمان آمده‌است باید به آرشیو رجوع کرد. آرشیو همه چیزی است که ما را در آینده تعریف می‌کند. متاسفانه ما فرهنگ آرشیوی نداریم واما کسانی هستند که هنوز دغدغه یا مساله شان آرشیو است.همین طور هم که می بینید میل و اشتیاق غیر قابل توصیفی دارم برای جمع کردن چیزهایی از گذشته حالا دفترچه خاطرا باشد یا عکس های خانوادگی …   

o     خب چرا برای شما آرشیو مساله مهمی است؟

·      تاکید می‌کنم که گذشته بسیار مهم هست، ما از کجا می آییم؟ ما کی بودیم؟  همین اتفاقات اخیر را ببینید بچه‌های جوانی که من واقعا از صمیم قلب دوستشان دارم و واقعا یکی از دلیل‌هایی که من ایران مانده‌ام بچه‌های جوان هستند، داخل پرانتز بگویم چون از نسل ما بی‌عقده‌تر و رهاتر هستند. حالا چطور قرار است به یادآورد شوند؟ در چه شرایطی؟ به چه چیزی می‌بایست رجوع کنند برای اینکه چه تاریخی از سر گذرانده شده است؟ همین آرشیو تصویری که اگر باشد، تمام تقلاها و تلاش‌ها برای تغییر دادن و سرخوردگی‌ها و چه چه … اگر آرشیو نباشد ما بضاعتی برای معرفی خودمان حتی نخواهیم داشت و نه حافظه‌ای که به آن رجوع کنیم برای تغییر یا چگونگی تغییر …حافظه تصویری نامیراست.

o     و فکر می‌کنید که اکنون ما به این حافظه نیاز داریم؟

·      اصلا شک نکنید! ببینید وقتی شما از گذشت  نمی‌دانید یا برایتان غیر قابل دسترس استرچطور می‌توان به ساختن آینده فکر کرد؟ ما جامعه‌ای هستیم که احتیاج به درمان شدن داریم، البته که درمان واژه‌ی زیبایی نیست اما ما می‌بایست نسل به نسل اصلاح شویم، نیاز داریم که درمان بشیم، حالا درمان خیلی کلمه قشنگی نیست، ما نسل به نسل اصلاح بشیم، اصلاح قرار نیست و نبوده که یک شب و یک لحظه ممکن بشود. مسیر اصلاح شدن به نوعی گفتگو با گذشته است تا سرحد شفا پیدا کردن  در غیر این صورت می‌شویم نسلی که سرخوردگی و حقارت را به نسل بعدی منتقل می‌کند،  من در حال حاضر خشمی ندارم یا کم رنگ شده است و فکر می‌کنم ماحصل همین گفتگو با گذشته بوده که من حافظه خطابش می‌کنم.

o     یعنی والایش کردید؟

·      والایش که نه، یا شاید، ولی تا اندازه‌ای فهمیدم چرا و مقداری هم  گذشتم، من به خوبی یادم نبود چرا این کارها را  انجام داده بودم یا تجربه کردم و بعد متوجه شدم اگر من همان  تجربه‌ها را نداشتم خب الان اینجا نبودم، همه چیز دست به دست هم داده است تا بتوانم میراثی بسازم که قابل انتقال باشد و همین هم باعث خرسندی است،  البته تاسف بار هم هست چون من بچه‌ای ندارم که از این محتویات حراست کنه یا 

o     نقطه عطف نمایشگاه اخیرتان کدام قسمت است؟ البته که متوجه‌ام برای بیانیه سخت‌گیری می‌کنید و …

·      (صبر نمی‌کند و باخنده می‌گوید) زیاده‌گویی نمی‌کنم…

o     زیاده‌گویی نمی‌کنید و دقیق و سر راست میگویید چه کاری کردم و قطعا دل نوشته و جستار فلسفی نیست

·      بله، چون در ایران مد است که فلسفه بافی‌کنند و بگویند بفرمایید این بیانیه! جالبه‌ اما به این شرط که بیننده گمراه نشود، این زیاده‌گویی و پر طمطراق حرف زدن قرار نیست کسی را باسواد نشانن دهد یا صاحب کمالات… در دنیای الان، ویکی‌پدیا هست، مساله این است که روراست باشید و بدون اینکه فکر کنید که می‌خواهید یک هنرمند خیلی روشن فکر به نظر برسید حرفتان را بزنید.

o     در جریان سخت گیری برای بیانیه هستم

·      خیلی، من هیچ وقت بیانیه‌ها را دوست نداشتم، من خودم بافنده‌ام، اما قصه‌گوی بافنده … همه چیز را به هم می‌بافم و اگر کسی هم به زیبایی بتواند ببافد لذت می‌برم

o     و حتی سخت گیری برای عنوان نمایشگاه و فضا … راستی این بار هم شما فضای مدار موازی را انتخاب کردید؟

·      این بار نه  اتفاقا من انتخاب نکردم، خیلی سال هم حرف این بود که مثلا با هم نمایشی برپا کنیم بدون تعارف من خیلی هم آمادگی نداشتم، اما آقای البرز کاظمی پیامی ارسال کرد برای بازدید فضای کار و تمایل داشتند از نزدیک در جریان کارهای اخیر قرار بگیرند، این ماجرا مربوط به سه سال پیش است و من مشغول همین پروژه بودم،  ایشان آمدند و در جریان پروژه هم قرار گرفتند و گفتند امکان برپایی نمایشگاه برای این کار را در فضا موازی دارید؟ گفتم نه واقعا! اما خب در نهایت شد

o     کدام قطعه ی نمایشگاه را خودتان دوست داشتید؟

·      راستش را بخواهید  برای من این نمایشگاه أصلا تقلیل پذیر به تک فریم و قطعه و گوشه نیست. چیدمان بزرگی است که به صورت یه کل واحد برایم ارزشمند و مهم است.

o     بازخوردهای این نمایشگاه چطوربود؟

·      فوق‌العاده

o     از مخاطب‌های نمایشگاه بگویید؛ راضی کننده بود؟

·      به نظرم عالی بود؛ از هر قشری حضور داشت، شاید اقتضای کار من هم باشد که مخاطب خاصی ندارم، بسیار متنوع و واقعیت یکی از زیباترین روزهای عمرم بود، ببینید خب اشاره کردم که  من اهل حرف زدن نیستم، ادعایی هم ندارم و همیشه خودم را آماتور محسوب می کنم، واقعا نه برای اینکه شکسته نفسی کنم یا  لوس بازی… تمایل دارم که آماتور باشم و آماتور ماندن شکلی ازنترس بودن و خلاقیت را با خود حمل می‌کند که می‌توانید خارج از رویه عمل کنید، به هر دلیلی اگر به خودتان برچسب بزنید ناشدنی است، در همچین شرایطی این امکان را دارم که خلاقانه‌تر رفتار کنم و طبیعی است که مخاطبانم این موضوع را إحساس کنند یا إحساس رضایت داشته باشند که برای من هم راضی کننده است. حتی اونور، ببینید اون ور من به عنوان یک زن شرقی خیلی می‌تونست موقعیتم متفاوت باشه ولی از همون اول من یه جوری رفتار کردم که در مگنوم و در هر کجای دنیای دیگه من و عینا مثل بقیه عکاسا ببینن و این خودش مرزا رو می‌شکونه…

o     فراتر از موضوعی که راجع به آماتور بودن توضیح دادید منظورتان شکلی از تعهد داشتن به کار و خارج از ساز و کارهای تعریف شده بازار هنر عمل کردن هم بود؛ به این معنا که صرفا تجاری فکر نکنید؟

·      آفرین، دقیقا. آماتور بودن یعنی شور و شعف داشتن، ذوق و تعهد داشتن. در وضعیت حرفه‌ای خواسته یا ناخواسته شما تجاری فکر و تولید می‌کنید به هر حال اجتناب ناپذیر است. من همواره تلاش کردم دغدغه کار کردن داشته باشم اما نه به هر واسطه‌ای … همواره درآمد داشتن یا دغدغه درآمد به اندازه‌ای بوده است که بتوانم هزینه ادامه دادن پروژه‌هایم را فراهم کنم و نه بیشتر …برای همین تاکید می‌کنم یا إصرار می‌کنم که آماتور بمانم.

o     و  سختگیر؟

·      وحشتناک، هم با خودم هم با اطرافیانم، حتی سال دو هزار و پونزده نمی‌دانم خاطرتان هست یا نه که  جایزه‌ی پنجاه هزار یورویی را پس دادم، برای اینکه زورگویی بود و مغایر با ارزش‌های من. إحساس می‌کردم اگر این کار را انجام دهم شارلاتانم، باید سخت‌گیر بود.

o     اون مناقشه در نهایت حل شد؟

·      بله، بعد از یک ماه حل شد و به هرحال هنوز آن جایزه وجود دارد و هر هنرمندی که برنده این جایزه می‌شود و من را می‌بیند تشکر هم می‌کند، به این دلیل که مسیر ساده‌تر شد و کسی زورگویی نمی‌کند.

o     وضعیتِ عکاسی در ایران را چطور می‌بینید؟

·      ببینید واقعا دوستان و همکارها در شرایط سختی فعال هستند. من همیشه و در همه جای دنیا حتما از تک تکشان یاد می‌کنم. من عکاسی را از آنها آموختم، من از عباس کوثری یاد گرفتم، من از امید صالحی یاد گرفتم، من از همکاران دیگر مثل صادق تیرافکن یاد گرفتم، اینا جهان را به روی من باز کردند و اینکه چطور در عکاسی انسانیت را بیاموزیم اما فارغ از این موارد به هر حال می‌بایست پذیرفت که فضاهای منحصر به عکاسی در ایران بسیار اندک است که برای عکس و عکاسی ارزشی قايل باشند. البته که وضعیت در بیرون از ایران هم چندان جذاب نیست. در واقع می‌شود به این وضعیت گفت  سونامی عکس. چپ و راست عکس تولید می‌شود، بگذریم که هوش مصنوعی هم اضافه شده است، اما من هنوز به عکاسی امیدوارم و برای این وضعیت هم این طور باید بگویم که خودکار و قلم دست همه هست اما آیا همه گابریل مارکز هستند؟ نه! پس می‌شود هنوز منحصر به فرد بود، می‌شود جهان شخصی داشت البته مشروط به اینکه دغدغه‌اش را هم داشته باشید و چیزی هم برای گفتن و اضافه کردن که دردی را دوا کند. دوره بی هدف کودکان و زنان و … را در فلاکت و فقر عکاسی کردن گذشته است یا توریستی دیدن پدیده‌ها بدون اینکه عمق آنها را در نظر بگیریم، نه که مهم نباشد، می‌بایست دریچه‌های تازه‌ای با روایت منسجم دغدغه مند ایجاد کند.

o     تصور هنرمند قصه‌گوی ما از آینده چیست؟

 

·      (می‌خندد اما قاطعانه می گوید) پیشگو که نیستم، اما  ببینید زمانی که شاهنامه را می‌خوانید و تمام که می‌شود یک چیز خوب در ذهنتان باقی می‌ماند یا برای من اینطور بوده است که نور بر تاریکی پیروز شد. این هم از پایان قصه ما.